اینم یه شعر از مریم حیدر زاده:![[ لينک ثابت به اين مؕلب ]](http://www.zahra2mehry.com/UserFiles/PicGallery/Pic/stars-main.gif)
هیچ کی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ ادمی فریاد نشد.
وقتی رفتم کسی گریش نگرفت
اشکشو کسی نریخت پشت سرم
راستی که بی کسی درد بدیه
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواست تلافی بکنه
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلیم افتابی بود
اگه شب می رفتم و خورشید نبود
چشمی با رفتن من خیره نموند
به درو به اسمونو پنجره
می دونم خیلیا گفتن چیزی نیس
وقتی رفتم کسی اشکش نیومد
نیومد هیچ جا صدای گریه ای
توی این دنیای بد هیچکی نداشت
هیچکسی نگاش برام ابری نشد
زلزله هیچ دلی رو تکون نداد
راس راسی واسه کسی مهم نبود
چهره ی هیچکسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسایی که واسشون مهم بودم
کی میرم کجا میرم میام یا نه
کسی لااقل اینو سوال نکرد
انگاری می خوام برم خرید کنم
دم رفتن کسی حرفی نمی زد
همه ساکت بودن و بی سر صدا
یه نگهبان که مارو نگا می کرد
اشک و خندم دو تایی کنار هم
با یه لحن مهربون جواب دادن
انگاری یه عالمه کوهای سخت
این سوال مهربونو بی ریا
پرسش ساده ی یه غریبه بود
کسی که اسم منم نمی دونست
شعرمو باید یه جور عوض کنم
یا بذارمش همینجور بمونه
ته قلبم می خوام این حقیقتو
دم رفتن کسی گفت سفر به خیر
که واسم غریبه و نشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
بهتره اهالی رویامونو
بدون توقعی جواب کنیم
نباید حتی رو بهترین کسا
معرفت
دوتا رفیق بودن یکی ابادانی یکی تهرانی. ابادانیه اسمش ممد بود و تهرانیه اسمش علی.اینا تو خدمت با هم خیلی جور بودن.طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن نگران حال هم دیگه می شدن.می گذره و دو سال خدمت اینا تموم می شه دم درهمون پادگان که می خوان با هم خداحافظی کنن تهرانیه به ابادانیه می گه ممد خدمت ما تموم شد رفاقت ما تموم نمی شه هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران .ابادانیه بهش میگه من پول و پله ندارم ولی هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان.من برات زن می گیرم.
می گذره ویک سال بعد تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه.میره ابادان دنبال خونه ی رفیقش می گرده می بینه یه خونه ی فقیرونست و تشکیلاتی نداره.
در میزنه و ممد میاد دم در .سلام و احوالپرسی و یک هفته تحویل گرم و یک هفته مهمون نوازی.
بعد یک هفته علی به ممد میگه مگه قرار نبود برام زن بگیری .ابادانیه میگه چرا. میگه پس برام زن بگیر.
ابادانیه میره تو دوست و فامیل و رفقا واشناها میگرده ولی تهرانیه نمی پسنده.
تهرانیه داره در خونه ی ابادانیه باهاش خداحافظی می کنه که در همین حین دختری از همسایگی خونه ی ابادانیه میاد میره خونه ی ابادانیه.دختری خوشکل نجیب سنگین.
تهرانیه میگه ممد من اینو می خوام.بهش میگه باشه.
میره با خوانواده ها و دختره صحبت می کنه و بدون اینکه تهرانیه بفهمه دستشون و می ذاره تو دست هم و می فرستتشون تهران.
می گذره و ابادانیه معتاد می شه.مامانش بهش میگه زنت و که دادی رفت لااقل برو ببین رفیقت بهت کار می ده .
می ره تهران و دنبال خونه ی رفیقش می گرده.تا خونش و پیدا می کنه.می بینه تجملاتی و دم و دستگاهی داره خونش.
در میزنه رفیقش گوشی(ایفون) را برمی داره .میگه منم ممد.میگه نمی شناسم.خلاصه چند بار زنگ میزنه و رفیقش درش و باز نمی کنه.
میره تو پارک رو به روی خونه ی رفیقش می شینه.می بینه چند تا ادم که قیافشون شبیه دزداست دارن میرن به طرفش.با خودش میگه من پولم و بهشون میدم ولی کتکشون را نمی خورم.وقتی اون سه نفر بهش می رسن میگه من فقط پول برگشت با قطار را دارم اونم واسه شما.دزدا که دلشون به حالش میسوزه یه کم بهش پول می دن و میگن این پولیه که همین حالا دزدیدیم.
پول و میگیره و میره یه دست کت وشلوار می گیره و با خودش میگه میرم خونه و به مامانم میگم رفیقم بهم کار داد من قبول نکردم.
وقتی داره میره سوار قطار بشه زنی سوار ماشین براش بوق میزنه و بهش میگه من از تو خوشم اومده بیا واسم کار کن.ابادانیه میگه من ادم ساده ایم زیادم گول خوردم تو دیگه اذیتم نکن.
خلاصه قبول می کنه و می ره واسه زنه کار می کنه .بعد یه خرده وقت دختر زنه را میگیره.
یه روز زنش بهش میگه من امشب یه مجلس شراب خوری دعوتم.با هم میرن اونجا.
می بینه رفیقش و نامزد سابقش هم اونجا هستن.
میگه ساقی اول من .میگن خب بگو.میگه بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد.همه می زنن.میگه پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که بهم پول دادن.همه می زنن.میگه پیک سوم را بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار دادو اون دختری که زنم شد.دوباره همه می زنن.
خب همه ی اینا را به رفیقش زده بود دیگه.رفیقشم میگه ساقی دوم من.همه میگن بگو.
میگه پیک اول را بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد.همه می زنن.میگه پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون.همه می زنن.میگه پیک سوم را بزنید به سلامتی قسم خورده بودم که نگم ولی حالا میگم اون زنی که مادر من هست و اون دختری که خواهرمه
.
امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که به سراغم ایی دیگر نفسی نیست
در من اثری نیست در خانه کسی نیست در من نفسی نیست
امدم در اینه تا بگیرم خبر از خود اما دیدم در اینه هم جز تو کسی نیست
سیاهی غربت
غم اشنایی
فراق یار
دوستی خاله خرسه
کودکی های من
جوانی های تو
گل های من
خارهای تو
همه و همه یه چیزی را میگن ان هم (عشق هدیه است.)
هدیه ام را بپذیر
ای همه بود و نبودم ای همه تار و پودم
ای تو ارزوی قلبم کاشکی عاشقت نبودم
به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت کاشکی عاشقت نبودم
من دوست دارم ان چشمانت ان چشمان دل افروزت را
روزی که تو اومدی به دنیا
جمعی به تو خندان و تو بودی گریان
کاری بکن ای دوست که وقت رفتن
جمعی به تو گریان و تو باشی خندان
ان روز که در غروب دل تنگی ام جدا شدی من کاسه ای از اشک چشمانم بدرقه ی راهت کردم ودرجیب کوچک ساکت شاخه گل کوچکی گذاشتم تو اگر چشمت به ان افتاد به رسم طبیعت به بهار برگرد. من منتظرم منتظر تا با قلبی صاف و دلی روشن برگردی و بدانی محبت سرابی نیست
به نام ان که اشک را سردار عشق افرید.
و ان گاه که پرستوهای مهاجر رو به سوی عشق بال گشودند و در ان فرصتی که سپیدی چشمانت سیاهی سوگ را فراموش کرده خواستم به تو بگویم دوستت دارم.
بارها و بارها اومدم در انتها فهمیدم که تو مسافری
.
قربان سکوت سرد بی کسی ات.
وانگاه که سکوت سرد بی کسی ات سراسر وجودم را در با تو بودن ها غرق کرد.تو به من نگریستی و در ان روزها که برایت از باغهای بی برگی شاخه از صداقت اوردم تو قبول نکردی و در ان لحظه که سکوت را به فریاد چشمانت هدیه دادم تو در برابر سکوتم فریاد زدی و در ان لحظه که خاطراتم را برای شادی هایت هدیه اوردم کوه لرزید و ابر گریست و اسمان غرش کرد ولی تو نشستی و مرا در اغوش نکشیدی.
از کجا اغاز کنم که بیان قصه ای گویای عضمت و شکوه یک عشق باشد.قصه شیرینی که از دریای کهن ساکتتر است
.اگر عشق نباشد ادمی نیست اگر ادم نباشد زندگی نیست می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی. می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی.
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
يادت بخير
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .






سال 1387 بر شما مبارک.
دست گذاشتم رو یکی... .
دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن یا شاعرن یا نقاشن
یا که بشت بنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شن و تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیالیا ولایقم نمی دونست
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن
همه ی شاهزاده ها دربون در خونشن
دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسایمون بیش قدش یه سوزنه
دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله
دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره
دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن
مردشن دیوونشن مجنونشن بربرشن
دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورش و داره هم عجیبن هم عادین
دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه به چشمم اما کیمیا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسی که می خواد اونو باختنه
دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو باییزم و اون اهل یه جا تو بهاره
دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه
اخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه
دست گذاشتم رو یکی که کهکشون قایقشه
انقدر دوسش دارن هر کی خوبه عاشقشه
دست گذاشتم رو یکی که خندشم نفس داره
تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره
دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تک نشون بدی می گه کمه
دست گذاشتم رو یکی ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر تو بمونو عشقو دست نوشته ها
دست گذاشتم رو کسی که از تو خندش می گیره
اینارو دلم می گه می گه و بعدش می میره
دست گذاشتن رو کسی اسونه اما ساده نیست
توی اینجور بازیا خب همیشه اراده نیست
می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه من هنوز اونو دوسش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو چشامو سرم
تا مث تو قصه ها از یادم اونو ببرم
ولی دست عاقلتره مونده روی همین یکی
چرا من بذارمش رو سر و چشمام الکی
از مریم حیدرزاده


عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم




عمریست که با یاد تو می سوزم و خوشم















بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"









اگرقرار باشد من هم مثل ژول ورن دور دنيا را درهشتاد روز بچرخم ، ترجيح ميدهم دور تو بچرخم ، چون تو دنياي مني



اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم
![]()
///